تبليغاتX
خون گلی رنگ یک مداد رنگی کوچک

خون گلی رنگ یک مداد رنگی کوچک

و قلب من ... که خون گلی رنگ یک مداد رنگی کوچک آن را کشیده بود

نازنینم 

از سقف ترک خورده ی آسمان 

سالهاست که می چکد 

پرندگان مرده ...

------------------------------------------------------------------

...


خود را چنان به صندلی زیر پایم عادت می دهم 

که دلتنگی پاهای آویخته مانده ام را حس نکند

 

خود را چنان به آسمان پرت می کنم 

که امید پریدنم را 

هیچ خاکی ، به یاد قبری نیاورد 


خود را چنان از صدای قدمهای پاورچین این خطها سیاه می کنم 

که ورق خوردنهای شتابان کاغذهای دفترت را 

دلتنگی هیچ بادی پاره نکند 


و خود را چنان از زمین می چینم 

که شاخه ی گندم را 

به رسم گرسنگی 

به محبت جان باخته ی انسانی ببخشند 


و چنان ... چنان می میرم 

که بی یادم بماند 

همه ی روزهای کاغذی این  تقویم


دیگر طاقت شکستن این دل را هم ندارم 

دلی که در سینه 

روی استخوانهای لاغرت 

با دستان ناشیانه ی احساس گذشته ای 


خود را چنان کافر تنت می کنم 

که خدایم از خدایی توبه کند  

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:45 توسط فرهود شامحمدی| |



هنوز هم  بهار 

گلهای روی لباست را مرتب می کند 

و نگران دستهای سرما زده ات 

با خود حرف زنان 

روی پیکر خاک ، گل می ریزد 

چون شهیدی 

که نام کوچه ی مان را به یاد می آورد 


به دست نخوردگی حال سپید کاغذها می مانم

به نوشته های فراموش شده ی روی دیوارها 

که گاهی به مرگ یا درودی 

نیمه کاره های رنگ را 

بر صورت بی تفاوت شهر 

پاک می کند - تکرار می کند


قسمتی از یک شعر بلند 

------------------------------------------------------------------


آب می برم روی دست برهنه دشت 

تصمیم بی صدای چکیدنم 

که از شیر آبی در  سکوت خانه 

قدمهای نم ناک بی حوصلگی ام را تصویر می کند 


با خاک جوان مرگ شده ی قبری 

قرار می گذارم 

آه تصمیم گرفته ام که بروم 

تا جرم نبودنم را خاک کنند 

با صورت بی رنگ پارچه ای سفید ، رو به  آسمان دراز می کشم 

به ابرها خسته نباشید می گویند 

تا یاد خشکیده نانی را 

از  سفره ی خالی  دلمان بردارند .


قتل چند شاخه گل را به گردن می گیرم 

فقط به خاطرتو 

فقط به خاطر تو بود 

که چیدمشان

به دست گیره در می آویزم و 

باز می شود از هم 

پرونده ی بسته شده ی تنهائیم 


آینه دوباره 

من قلابی را جا زده است 

با لب ساز ترین- دست ساز ترین- 

خنده 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 3:20 توسط فرهود شامحمدی| |

پیراهنم 

مرا بغل می کند 

محتاج نگاه آینه ام 

پریشان تر از موهایم ، شانه است 

که نمیداند به کدامین سمت صاف کند ... دلم را .

لب سایه را بر می گردانم 

پا بگذار و در کنارم آفتاب باش

بنشین  

  لب  بیکارم را می فرستم 

بخرد بوسه ی سرخ

تا دلم سیب گناه چید 

راندمش   از خود

کافیست

کافیست   

بهشت دستانت برایم 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:54 توسط فرهود شامحمدی| |



دلم میخواهد 

ثواب همه ی این روز های نیامده را 

سر کوچه فردا خیرات کنم 

به آیه های آسمانی ، پرنده تعارف کنم .

پیامبری باشد ، حسرتم 

برای کفر خاکی  که 

بی آبی عاطفه اش ، چال کرده است 

با دستهای گور کنی ... دریا را 

- ماهی آبی آسمان باشم  - .

و خدایم را ببخشم 

اگر بهشتی ندارد برای جهنمی که با دلم ساخته است 

شاید با مرگ پرنده 

فرشته به آسمان کاغذی کتابها می دوزد .

نخ رستگاری کوتاه مانده است .

نازنینم می ترسم 

می ترسم بدوزد به هم لب ناسازگار بوسه هایت را 

می ترسم و باز هم به دورترین سرزمین عاشق تبعید می شوم 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 11:18 توسط فرهود شامحمدی| |

ماتم خونم ...سرخ نیست

چه دیر فهمیدم 

 که زندگی همان لبخندیست

که روی چین صورت آینه جا گذاشته ایم .

 

خوابم هلاک  شده است

زیر دست نا مهربان بالشی که پرهای آوازش را در خود خفه کرده است

و گریه ام  

تند و ناگزیر میان حرفهای تو 

 می برد هق هق سکوتم را 

آه ...دل سوخته ی شعله ای

که تن، از مصیبت سیاهش بیرون می کشد .

چه هوایی !

که نعش برگ را

زیر همان درخت عاشق، خاک می کنند

 

از دامن گلدارت 

می چینم ساقهای پیچان و رقصان گلهای سرخی را

که دست در دست باد... می چرخند به دور پاهایت

 

و سراغت را گرفتن از مسافری

که چمدان خالی اش را 

 روی سینه ی جاده جا گذاشته است  

جنازه ی مفقود شده ی کلمه ای

که از صفحه ی دلت 

 پاکش کرده اند

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 14:25 توسط فرهود شامحمدی| |

لحظه های صف کشیده  ، 

برای ساعت خوابیده من ... نگرانند 

چقدر فاصله ها در تنم زیاد شده است .

از هم جدا می شود ... احساس بودنم 

خود را به  چنگ رشته های در هم تنیده ی این رگها می سپارم  

خودرا با  چشمانم  در کنار گودی چهره ای چال می کنم  

که نگران هیچ نگاهی نیست .


 بیقراری روزهای نانوشته را 

به دفترچه ی خاطراتت تکیه می دهم  

 چقدر ،  برای تو بودن 

عجله ی این خطها را پاک کنم 

چقدر خط بکشد روی من 

و قرار باطل شده ی من را با خدا 

به قیامت وعده بدهد .

برای چه باید از نو شروع کرد 

وقتی تمام می شود لبخندی 

که حادثه ی   لب را سر چهار راه زندگی  

با سرعت غیر مجاز  گریه , زیر می گیرد 

ای بهشت سرگردان ...دست به دست شده بر روی این خاک 

ابر های  عریان را در آسمان رمیده  پاییزی  به حال خود رها کن 

و بدن آفتاب سوخته ی این روزهای من را 

به زمین کال دلت بچسبان 

مگر نمی خواهی  چند  میوه ی نارس عاشق  را از انتهای  قصه  برایت  کلمه به کلمه بچینم ؟

روی این  زمین خورشید مرده 

که به شب عادت کرده 

سایه به قتل رسیده ی من هنوز هم  زیر پایم  سرگردان است 

ای زلف کج مانده در آینه زندگی 


خدایم  هم برای گم کردنت  

از عشق بیراهه ساخته است 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:50 توسط فرهود شامحمدی| |

وقت رفتن است ... سفر یا سکوت ... نمی دانم 

می گذارم لوله ی تفنگی روی شقیقه ام 

تا درماندگی ماشه را بفشارم  

در بغل مضطرب انگشتانم 

 می پاشد  خون آشفته این نوشته ها روی دفترم .

وقت رفتن است 

وقت رفتن است ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:6 توسط فرهود شامحمدی| |

زورم نمیرسد به نامردی دل 

خدایا به آخرش رسیده ام 

دفترم را می بندم 

نوشته هایم میمیرند 

... و له شدن کلمات را کنار عطر جوهری احساساتم می بینم  .

---------------------------------------------------------------

و خاک صبر هزاران ساله اش را وقت دلتنگی آسمان با لرزش شاخه های درختان در هم تنیده اش به تو هدیه می دهد ...ای واژه های دلباخته ی عاشق .

به جنگ دنیایی می روم که کشته عاشقش را در میان آغوش باد به سینه ی آبی آسمانش می فشارد و زمینش را چنان با خون شقایق روی دستهای ترک خورده خاک می گذارد ... که قیامت دل را صبری نیست ...

---------------------------------------------------------------

 نازنینم  

از چند سطر این طرف تر  ... ستاره شروع می شود 

به شهاب هایی که بر سیاهه های دفترم گاه و بی گاه خط می کشند ... می خندم .

ابر را روی تن داغ خورشید باورهایم می اندازم 

و سوختن چشمهایم را با اشکهایم خاموش می کنم .


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 2:3 توسط فرهود شامحمدی| |

قطرهای اشک را 

بر لبخند شیشه ای پنجره ،

آفتاب نگاهت بخار می کند .

دستپاچه گیم را در جیبهایم جابه جا می کنم 

به کتابهایی که سرگذشت قصه ها را ورق می زنند 

به همه شعرهایی که طعم گیلاسی ورق ها را 

از برگه های دفترت  می چینند 

و به همه آهنگهایی که روی آب حوض چشمانت موج می زنند 

به همه ی آنها 

به همه ی تصویرهای در آغوش هم خوابیده ی آلبوم عکسهایت 

به همه ی عکسهای به دنیا نیامده ی داخل دوربینم 

نامی می دهم 

اسمی دست و پا می کنم برای دلت 

که با هر بار کوبش دستانم بر سینه ات ... به وجد می آید

و در خون ریزان رگهایی که خود را به تیغ شوق داده اند 

... می رود از دست 

اسمی دست و پا می کنم برای دلت 

که بی من دیگر نمی ماند 

به لباسها یم می گویم 

خودشان ناز بند رخت را بکشند 

... برای پهن کردن تن خیسشان .

و به همه ی زمینهای بی احساس قبرستانها که با مردگانش 

به گریه های زندگانی 

که از قطره های جوهری پلک هایشان 

اندوه نوشته های سنگ شده ، می چکد 

... طعم اناری رنگ خونم را می بخشم  .


نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 13:18 توسط فرهود شامحمدی| |

داغ ندیده ام 

دل بی نام مانده ای 

که شیون خونش را با تن پوش سفید من ... کفن می کند .

خدایا ... جرمم 

زندگی به رسم این دل بود .

--------------------------------

دنیا چقدر بد  شده است . قامت کج مانده ی لبهایم را برای شما ... می خندانم .  به همه ی باورهایم و خطوطی که چون رقاصان بی نشانی که پیچ و تاب های تنشان را وسط کوچه های لخت این دفترچه برای چند لکه ی آغشته به محبت ... پاره می کنند ، ایمان دارم .

به زندگی با همه ی بی محبتی هایش ... نگاه مزخرف خوش باورم را هدیه می دهم اما تسلیم چشمانی که کوری مادر زادی دل  نادانم را با خود دارند و نمی خواهند که ببینند ... نمی شوم . 

تا هستم و برای بودنم بهانه ای ... می نویسم .

--------------------------------

من مسافرم 

وقت زمین خوردن قطره ها 

پیش چشم خشکیده ی  خاک  

راهیم کن ...   

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 15:15 توسط فرهود شامحمدی| |

Design By : Night Melody